http://news.gooya.com/ashena/archives/2007/08/062524.php
بوی بهار میآید.از دل خاک سبزه سر زده است.پرندگان در آسمان پاک و شفاف وآبی در حال پرواز هستند.گلها در کنار جویباران به همراه نسیم میرقصند.همه ی اینها آمدن عید را ندا میدهند.مردم در حال خرید کردن هستند.اما در کنار این همه شور و شوق در گوشه ای که اوین می نامندش زنانی هستند که به جرم خواستن حق تساوی ومعلمانی برای درخواست دستمزدی عادلانه ودانشجویان ، نویسندگانوروزنامه نگاران برای خواست آزادی بیان در باز داشت بسر می برند.دیشب در جشن چهار شنبه سوری با اینکه خیلی ها برای دهن کجی هم که شده از روی آتش پریدند اما هیچکس بیاد این زندانی ها شمی روشن نکرد.
خبر کوتاه بود دستگیرشان کردند.
آنجا که سکوت جرم است
و شفافیت ممنوع
شیطان خشمگین از تصویر خویش
سلاح بر کشید.
آنجا که دستگیری عادت روزانه است
زنان را دستگیر کرده اند،
به جرم زن بودن.
به جرم حق خواستن
به جرم حق گفتن
آنجا که سکوت جرم است
و شفافیت ممنوع
شیطان خشمگین از تصویر خویش
سلاح بر کشید.
آنجا که دستگیری عادت روزانه است
زنان را دستگیر کرده اند،
به جرم زن بودن.
به جرم حق خواستن
به جرم حق گفتن
من يک فيل ديدم
خوب که چی؟
آخه من يه فيل تو خيابان ديدم
عجيبه؟
اخه فيل جاش تو جنگله
چون حيوانه؟
اره
اگه اينطور باشه
خيابانا خلوت می شن
چه ربطی!!!!!
آخه خيلی ها که تو خيابو نن...
خوب؟!!
جاشون تو جنگله
خوب که چی؟
آخه من يه فيل تو خيابان ديدم
عجيبه؟
اخه فيل جاش تو جنگله
چون حيوانه؟
اره
اگه اينطور باشه
خيابانا خلوت می شن
چه ربطی!!!!!
آخه خيلی ها که تو خيابو نن...
خوب؟!!
جاشون تو جنگله
به درخت نگاه میکنم
شاخ وبرگی ندارد
به اسمان تیره وتار می نگرم
ان هم دل گرفته وگریان است
با دلی شکسته به درون خانه میایم
ان هم سرد وبی روح است
از بیرون به درون خود بر می گردم
ان هم زخمهای کهنه ای دارد
با فریاد از غم وغصه می گریزم
ولی گویی با من زاده شده اند
در یک لحظه به تفکرم مییاندشم
که شاید کهنه باشد
ولی تفکر نو هم جوابگویم نیست
شا ید سخت در اشتباه باشم
اما صدای از درون می کوید
اشتباه از چی.........
شاخ وبرگی ندارد
به اسمان تیره وتار می نگرم
ان هم دل گرفته وگریان است
با دلی شکسته به درون خانه میایم
ان هم سرد وبی روح است
از بیرون به درون خود بر می گردم
ان هم زخمهای کهنه ای دارد
با فریاد از غم وغصه می گریزم
ولی گویی با من زاده شده اند
در یک لحظه به تفکرم مییاندشم
که شاید کهنه باشد
ولی تفکر نو هم جوابگویم نیست
شا ید سخت در اشتباه باشم
اما صدای از درون می کوید
اشتباه از چی.........
او در بین راه از این که نامه ای همرا داشت خیلی خوشحال بود.در فکرش این بود که حکم ازادی فرزندش میباشد.
پدر بیچاره فاصله دادگاه تا زندان که ان هم مصافتی طولانی بود ان چنان در خود فرو رفته بود که صدای راننده ای تاکسی را نمی شنید
تا اینکه راننده با صدای بلند او را از رویاهای تلخ و شیرینش بیرون اورد که میگفت پدر جان رسیدم .
او نفس زنان در ماشین را باز کرد وپس پیاده شدن ترسی وحشتناک همه وجودش را گرفت پاهایش یارای رفتن نداشتن
ولی او مجبور به رفتن بود تا که ببیند .......................
نامه را به دربان زندان داد اما دربان در را به رویش باز نکرد و پدر همچنان در فکر او این بار صدای شکستن قلب خویش را می شنید
که او را صدا کردن وپدر که نای رفتن نداشت خود را بزور پیش میبرد او در سکوت صدای باز شدن دری را شنید چمشمانش را باز کرد ولی در
کنارش بجز کیف لباسی چیزی دیگر نبود او ناقوس مرگ وصدای زندانبان را که میگفت او محارب بودمی شنید
..............................واما عاجزاز معنا محارب در درون خود میگریست...................
پدر بیچاره فاصله دادگاه تا زندان که ان هم مصافتی طولانی بود ان چنان در خود فرو رفته بود که صدای راننده ای تاکسی را نمی شنید
تا اینکه راننده با صدای بلند او را از رویاهای تلخ و شیرینش بیرون اورد که میگفت پدر جان رسیدم .
او نفس زنان در ماشین را باز کرد وپس پیاده شدن ترسی وحشتناک همه وجودش را گرفت پاهایش یارای رفتن نداشتن
ولی او مجبور به رفتن بود تا که ببیند .......................
نامه را به دربان زندان داد اما دربان در را به رویش باز نکرد و پدر همچنان در فکر او این بار صدای شکستن قلب خویش را می شنید
که او را صدا کردن وپدر که نای رفتن نداشت خود را بزور پیش میبرد او در سکوت صدای باز شدن دری را شنید چمشمانش را باز کرد ولی در
کنارش بجز کیف لباسی چیزی دیگر نبود او ناقوس مرگ وصدای زندانبان را که میگفت او محارب بودمی شنید
..............................واما عاجزاز معنا محارب در درون خود میگریست...................
باز،صدایی از دور
ناقوسی می زند فریاد
می دمد شیپوری
میوزد ناله باد
دخترک پیچکوار به خودش میپیچد
زیر لب میگوید
قسمتش بود چنین
صبحدم بود که اورا بردند
چشم بسته و لبانی دوخته
در سکوتی غممگین مادری نعره زنان
می خروشد و نا له کنان میگوید
بازهم خون آشام تشنه خون جوانی دیگر
زمانی بود که برای مدتی کوتاه روزنامها توانستن مطالبی را بنویسند و انتقادهای را سر دهند.
وتو خوشحال که شاید ......................اما طولی نکشید که انهارا یکی پس از دیگری
توقیف کردن و دستاندرکاران انها را یا به بازجویی میبردن و یا بدون هیچ دلیلی خانه هایشان راتفتیش
و عده ای که به هیچ جا وابستگی نداشتن به زندان انداختن.و تو با حسرت به انچه اتفاق افتاد.
اری حسرت تو نه بخاطر اینکه روزنامه ای را تعطیل کردند..وووووووووووووووووووو
بلکه بخاطر خوش باوری خودت بود
وتو خوشحال که شاید ......................اما طولی نکشید که انهارا یکی پس از دیگری
توقیف کردن و دستاندرکاران انها را یا به بازجویی میبردن و یا بدون هیچ دلیلی خانه هایشان راتفتیش
و عده ای که به هیچ جا وابستگی نداشتن به زندان انداختن.و تو با حسرت به انچه اتفاق افتاد.
اری حسرت تو نه بخاطر اینکه روزنامه ای را تعطیل کردند..وووووووووووووووووووو
بلکه بخاطر خوش باوری خودت بود
کسی از دور کمک ترا طلب میکنددر خود فرو میروی ومیگویی شاید دچار
سراب شده ای .
این بار سعی میکنی که بر خودت مسلط شوی ولی باز چیزی ترا به سوی ان صدا میکشاند
با خود میگویی این بار هم خیالاتی شدهام
ولی......نه.....این بار نه......
کسی که ترا میخواند ناله کبوتری است که زیر پنجره اتاقت پناه گرفته تا شاید بتواند از دست
صیادی که بی امان بسویش شلیک میکند جانش را نجات دهد.
کسی که ترا طلب میکرد با فریادش ترا به یاری خود میخواند ........
ولی افسوس که تو اینبار فریاد راستین را بیهوده خواندی
سراب شده ای .
این بار سعی میکنی که بر خودت مسلط شوی ولی باز چیزی ترا به سوی ان صدا میکشاند
با خود میگویی این بار هم خیالاتی شدهام
ولی......نه.....این بار نه......
کسی که ترا میخواند ناله کبوتری است که زیر پنجره اتاقت پناه گرفته تا شاید بتواند از دست
صیادی که بی امان بسویش شلیک میکند جانش را نجات دهد.
کسی که ترا طلب میکرد با فریادش ترا به یاری خود میخواند ........
ولی افسوس که تو اینبار فریاد راستین را بیهوده خواندی

